تبليغاتX
فرزند کوهستان

فرزند کوهستان

دست نوشته های من

پاي سجاده ش مي نشستم .

الله و اکبرش رو بلند که ميگفت ، به خودم مي آمدم و تَندي مُهر رو سر جاش ميگذاشتم .

کلافه ش ميکردم تا نمازش تموم بشه .

خدا رحمتش کنه ،

نماز پدر بزرگم که تموم ميشد شروع ميکردم ؛ " آقاجون خدا کيه ؟ "کجاست ؟ چه شکليه ؟ چطور ميشه ديدش ؟ اصلا کسي اونو ديده ؟ کسايي که ميميرن خدا رو ميبينن ؟ و . . .

جواب بعضي از سوال هام رو ميداد ولي بعضي سوالها هم بي جواب مي موند.

" چه بچه ي فضولي "، از آن بندهايست که با آن پاي ذهنيت پسري کنجکاو را به چهارگوش اتاقي کوچک ميشه بند کرد.

يه روز من رو نشوند کنارش و بهـم گفت : پسرم ميدوني چرا شيطان رو خداوند از بهشت اخراج کرد ؟ چــــرا او دچار نفرين خدا شد تا ابد ؟ ميدوني چرا همه ي ما بايد از او پرهيز کنيم ؟ ميدوني ؟ ميدوني ؟ و ميدوني ؟ . . .

اصلا نذاشت فکر کنم فورا گفت : چون شيطان از خداوند " سي تا " سوال کرد که جزاي اين سوالها بلاي بود که خداوند به سر او آورد .

مدتها از شدت اين هشدار پدر بزرگم جرات فکر کردن و طرح سوال درباره موضوعاتي که توي ذهنم بود رو به خودم نمي دادم .

هر سوالي که به ذهنم ميرسيد به خودم ميگفتم : نکنه اين يکي از اون " سي سوال " شيطان باشه !!!

مادرِ خدا بيامورزم براي جبرانِ ترس و وسواسي که به دلم افتاده بود و يواش يواش داشت همه رو نگران ميکرد بهم چهار " قل " ياد داد .

با اون گيس بلندش که هيچ وقت گره هاي کلفت بافته شده اش از يادم نمي ره ، ذکر " لعنت خدا بر دل سياه شيطون " رو برام ميخوند و دورم فوت ميکرد ، تا شيطان دور بر من پيداش نشه .

شباي زيادي رو با سوالهاي شيطوني تو رخت خواب اينقدر اينور و اونور شدم تا خوابم ببره .

شيطان هيچ شبي با " سي" که چه عرض کنم با " سيصد سوالش " با هيچ ذکر و دعايي دست از سرم بر نمي داشت .

تا روزي که خودم صاحب يه پسر کنجکاو شدم .

پنج ساله که بود از من پرسيد : بابا ؛ خدا چطور همه ي ما رو ميبينه ؟

به خودم گفتم : بالاخره . شيطان سراغ پارسا هم اومد .

براي بارگذاري واگن هاي قطار سوالهاي ذهنش من و مادر او خيلي وقت ميذاشتيم .

يه روز از من پرسيد : چطور ميتونم با خدا حرف بزنم .

خواستم از جوابهاي کليشه ايي مثل اينکه بايد نماز بخوني و دعا کني و غيره کمي فاصله بگيرم و روياي بچه گانه اونو رشد بدم .

ازش خواستم براي اين سوال کمي بهم فرصت بده .

يه پرنده فروشي توي محل ما بود . با "صدها پرنده ي رنگارنگ و قشنگ که بالهاي قوي اونا آماده ي هزاران کيلومتر پرواز تو آسمون خدا بود " . حيونکي ها بدجوري خودشون رو توي قفس هاي آهني اينور و اونور ميزدند .

از اين پرنده فروشي پنج تا فنچ خريدم .

اونها رو بردم خونه ، حسابي مشغولشون شد .

گفتم : پارسا اينا پيامبرند .

تعجب کرد !

گفتم : قراره حرفا و پيام تو رو به خدا برسونن .

ميتوني باهاشون حرف بزني بعد ول شون ميکنيم تا برن و پيام تورو به خدا برسونن.

پارسا خيلي موضوع رو جدي گرفت بعد از اينکه چند دقيقه ايي با حيوناي بي قرار صحبت کرد.

اومد و گفت بابا : من حرفام رو زدم .

با هم تو آسمون خدا رهاشون کرديم . لبخند پارسا ديدني بود.

                                        * * * *

چند روز پيش در آستانه 12 سالگي از پارسا پرسيدم : پسرم .

يادته کوچيک که بودي ميخواستي با خدا حرف بزني ؟

همون لبخند ديدني روي صورتش نشست .

گفتم حتما هم يادت هست که حرفات رو به اون پرندهاي کوچک و شيطون زدي ؟ سري تکون داد .

خواستم بهم بگه که از خدا چي خواسته بود .

مثل يه فنچ ، تند و تيز از کنارم جهيد و رفت

و هيچي نگفت . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 14:4  توسط فرزاد سیفی زاده  | 

پسرها ذهن جستجوگري دارند .

" چه بچه ي فضولي "، يکي از آن بندهاي موثري است که با آن پاي ذهنيت پسري کنجکاو را به چهارگوش اتاقي کوچک بند ميکنند .

بچه که بودم راجع به خدا و پيغمبر و روز معاد و ارتباط با ماوراء سوالهاي زيادي داشتم .

پدرِ پدر بزرگمو که فکر ميکردم معنوي ترين فرد خانواده ي ماست رو هم درآورده بودم .

کلافه ش کرده بودم .

خدا رحمتش کنه ،

يه روز من رو صدا زد پاي سجاده ي نمازش و بهم گفت : پسرم ميدوني چرا شيطان رو خداوند از بهشت اخراج کرد ؟ چــــرا او دچار نفرين خدا شد تا ابد ؟ ميدوني چرا همه ي ما بايد از او پرهيز کنيم ؟ ميدوني ؟ ميدوني ؟ و ميدوني ؟ . . .

اصلا نذاشت فکر کنم فورا گفت : چون شيطان از خداوند " سي تا " سوال کرد که جزاي اين سوالها بلاي بود که خداوند به سر او آورد .

مدتها از شدت اين هشدار پدر بزرگم جرات فکر کردن و طرح سوال درباره موضوعاتي که توي ذهنم بود رو به خودم نمي دادم .

روي هر سوالي که مي موندم به خودم ميگفتم : نکنه اين يکي از اون " سي سوال " شيطان باشه !!!

مادرم براي جبران ترس و وسواسي که به دلم افتاده بود و يواش يواش داشت همه رو نگران ميکرد بهم چهار " قل " رو ياد داد .

با اون گيس بلندش که هيچ وقت گره هاي کلفت بافته شده اش از يادم نمي ره ، ذکر " لعنت خدا بر دل سياه شيطون " رو برام ميخوند و دورم فوت ميکرد ، تا شيطان دور بر من پيداش نشه .

اما شيطان با " سي" که چه عرض کنم با " سيصد سوالش " با هيچ ذکر و دعايي دست از سرم بر نمي داشت .

تا روزي که خودم صاحب يه پسر کنجکاو شدم .

پنج ساله که بود از من پرسيد : بابا ؛ خدا چطور همه ي ما رو ميبينه ؟

به خودم گفتم بالاخره . شيطان سراغ پارسا هم اومد .

براي بارگذاري واگن هاي قطار سوالهاي ذهن او من و مادرش خيلي وقت ميذاشتيم .

يه روز از من پرسيد : بابا من چطور ميتونم با خدا حرف بزنم .

خواستم از جوابهاي کليشه ايي مثل اينکه بايد نماز بخوني و دعا کني و غيره کمي فاصله بگيرم و روياي بچه گانه اونو رشد بدم .

ازش خواستم براي اين سوال کمي بهم فرصت بده .

يه پرنده فروشي توي محل ما بود . با "صدها پرنده ي رنگارنگ و قشنگ که بالهاي قوي اونا آماده ي هزاران کيلومتر پرواز تو آسمون خدا بود " . حيونکي ها بدجوري خودشون رو توي قفس هاي آهني اينور و اونور ميزدند .

از اين پرنده فروشي پنج تا فنچ خريدم . ( فنچ پرنده ايست کوچکتر از گنجشک که شيطنت و زيبايي خيره کننده ايي دارد )

اونها رو بردم خونه ، حسابي مشغولشون شد .

گفتم : پارسا اينا پيامبرند .

تعجب کرد !

گفتم : قراره حرفا و پيام تو رو به خدا برسونن .

ميتوني باهاشون حرف بزني بعد ول شون ميکنيم تا برن و پيام تورو به خدا برسونن.

پارسا خيلي موضوع رو جدي گرفت بعد از اينکه چند دقيقه ايي با حيوناي بي قرار صحبت کرد.

اومد و گفت بابا : من حرفام رو زدم .

با هم تو آسمون خدا رهاشون کرديم . لبخند پارسا ديدني بود.

                                                  * * * *

چند روز پيش در آستانه 12 سالگي از پارسا پرسيدم : پسرم .

يادته شش ساله که بودي ميخواستي با خدا حرف بزني ؟

همون لبخند ديدني روي صورتش نشست .

گفتم حتما هم يادت هست که حرفات رو به اون پرندهاي کوچک و شيطون زدي ؟ سري تکون داد .

خواستم بهم بگه که از خدا چي خواسته بود .

مثل يه غزال تيز پا با عادت پسرانه ي خودش از کنارم رميد و هيچي نگفت . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 12:30  توسط فرزاد سیفی زاده  | 

دوستي در يکي از پستهاي خود داستاني نوشته بود با عنوان " دزدي در سه اپيزود " به آدرس http://www.dastanabad.blogfa.com / جالب و خواندني .من هم برداشتي آزاد از آن کردم که خوشحال ميشوم بخوانيد .

++++++++++++++++++++++

قسمت يک :

ساعت 8 صبح .

مرد وارد اتاق شد .

پسر نفس در سينه حبس کرد .

کتاب شيمي را توي دستش جا به جا کرد تا پدر ببيند و کتاب داستان را لاي آن سُر داد تا نبيند .

پدر گفت : آفرين ، بخوان که امسال فقط نمره بيست ميخواهم !

پسر ؛ لبخندي تلخ و زورکي زد .

قسمت دو :

ساعت 9

مرد دير به اداره رسيده بود .

رمان " برادران کارامازوفِ " "داستايوفسکي" را لاي روزنامه پيچيده بود .

مدير احضارش کرد .

توي اتاقِ مدير مشغولِ ماستمالي موضوع بود .

تلفن زنگ زد .

مدير که کلافه شده بود گوشي را برداشت و قبل از آنکه به گوشش بچسباند رو به مرد گفت :

خيلي خوب قانع شدم .

بعد با لحن متلک واري گفت : برو کتابت را بخوان .

قسمت سه :

ساعت نه و نيم .

مديرکل پشت خط تلفن بود .

غضب آلود گفت : بسه آقا ، اين چه وضعيست .

به جاي کار همه توي اداره کتاب ميخوانند .

مدير سکوتي کرد به شيوه ي " گالان اُوجا " در " آتش بدون دودِ " " نادر ابراهيمي "

فقط گوش داد به داد .

گوشي را که گذاشت  .

" آتش بدون دود " را از کِشوي ميز در آورد .

" گالان اوجا يگانه پهلوان صحرا که خاک آفتاب‌ سوخته صحرا تاکنون پهلواني چون او به خود نديده استخيلي او را مجذوب کرده بود .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 11:13  توسط فرزاد سیفی زاده  | 

پارسا کلاس سوم بود .

معلمش مرا مدرسه خواست .

ورقه ايي نشانم داد که روي آن بسيار بزرگ و بد خط وسط کاغذ پاره و مچاله شده ايي نوشته شده بود " شجاعت يعني اين "

معلم گفت : اين انشاي پارساست .

موضوع انشاء پارسا این بود "شجاعت يعني چه ؟" ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برخی دوستان نقدهایی به این نوشته کردند که با ویرایش دوباره آن کمی اصلاحش کردم . از همه ی عزیزان متشکرم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ متن جدید

کلاس سوم دبستان بود .

معلم ، پدرش را مدرسه خواسته بود .

ورقه اي نشانش داد روي آن بسيار بزرگ و بد خط  ـ وسط کاغذي پاره و مچاله که انگار کمي هم خاکي بود ، نوشته شده بود " شجاعت يعني اين "

معلم گفت : آقا اين انشاي پسر شماست .

موضوع انشاء اين بود "شجاعت يعني چه ؟"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 14:48  توسط فرزاد سیفی زاده  | 

در واحد ما که باز ميشد . آنها در واحد شون رو ميبستند.

چند بار بيرون رفتن من با بيرون رفتن اونا همزمان شده بود اما مثل بازي قايم باشک وارد راه پله که ميشدم انگار فال گوش وايسادن تا من برم بعد بيان بيرون .

من هم آروم و بي سر و صدا پايين پله ها به بهانه بستن بند کفشم خم ميشدم شايد با برخورد ما و يه احوالپرسي گرم يخ اين آپارتمان آب بشه !

تند و سريع از پله ها پايين ميومد و با عجله خارج ميشد .

من رو اصلا نمي ديد ، شايد هم ناديده ميگرفت .

هيچ وقت فرصت سلام عليک به من نداد .

راهرو باريک و پر پله آپارتمان با درهاي بسته و ديوارهاي بدون پنجره خيلي خفقان آوره .

حق دارن خيلي ها تحمل زندگي توي آپارتمان را ندارن . آپارتماان چيزي از زندان کم نداره ،

فقط ساکنان آن لباس راه راه به تن نمي کنن .

فاميلي آنها رو از روي زنگ دم در خوندم " محمدي " .

روز بعد که خواستم زنگ خانه مان را بزنم شماره چهار را جاي اسم فاميلي خودشان گذاشته بودند .

توي خونه مشغول مطالعه بودم ، زنگ ما رو زدند ، گوشي رو برداشتم کسي بود بدون هيچ سلام و ببخشيدي ، گفت : منزل محمدي. نمي خواستم لج بازي کنم اما با کمي شيطنت گفتم : سلام عليکم ، منظورتون واحد شماره چهاره ؟ وگوشي رو گذاشتم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 8:33  توسط فرزاد سیفی زاده  | 

در آغوشش گرفت آنقدر سفت که گويي قرار نيست از او جدا بشه .

صداي قرچ قرچ بند بند استخوانش را ميشنيد اما او اعتراضي نداشت .

لباش داغ و آتشين بود زبون خيسش رو توي دهنش سر داد .

چقدر شيرينه محيط نمناک کلمات عاشقانه .

دستاش حلقه سختي بود دور گردن سفيد و باريکش .

موهاي مشکي پرکلاغيش بوي ياس سفيد ميداد .

چش به چشاش دوخته بود .

نمي خواست چيزي بشنوه . نمي خواست چيزي بگه .

نرمي سينه هاي سفيدش تنش رو مور مور ميکرد .

هر لحظه فشار رو بيشتر ميکرد .

ساعت که زنگ خورد با کسالت ، تلخ و کدر چشاش رو باز کرد .

خيلي وقتا از روشنايي صبح حالش گرفته ميشد .

صورت نشسته و دهن گس .

بندکفشش رو ميبست .

فقط تونست پاهاي دختر همسايه رو ببينه که با کتاني هاي قرمز با شتاب از پله ها پايين ميرفت .

جرات نگاه کردن توي صورتش رو نداشت .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 9:40  توسط فرزاد سیفی زاده  | 

از دوستان محترمي که با اين نيمه داستان همراهم شده اند خواهش ميکنم قسمت اول "مسافرت" را هم بخوانند. خوشبختانه داستان را در این قسمت تموم کردم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعد از يک ربع معطلي . اتوبوس راه افتاد .

ترانه زيباي "کاروان" با صداي مخملي "بنان" توي سالن اتوبوس پخش ميشد .

حسابي احساساتي شده بودم .

خاک بر سر ، داشت منو با ابراهيم تاتليس و شباي استامبول ! اِغوا ميکرد .

مسير نيم ساعته تهران ـ کرج نيم متر نيم متر . چهار ساعته طي شد .

ازدحام خودرو ها و شيشه هاي پايين و کلافکي سرنشينها خفقان آور بود.

نتونستم تحمل کنم . رفتم جلو به راننده گفتم : اگه ترافيک همينطوره ، من پياده بشم برگردم تهران ؟

راننده که داشت عرق پيشونيش رو پاک ميکرد گفت : نه بابا تا کرج اينجوريه ، الان راه باز ميشه .

مثل کسي که بهش بگن برو بتمرگ ، برگشتم سر جام و ساکت نشستم .

نه ، مثل اينکه راه داشت کم کم باز ميشد .

ترافيک رون شد و راننده بعد از چندين ساعت ، دنده دو ، سه و چهار رو حواله ي موتور ماشينش کرد .

همه شيشه هاي اتوبوس رو باز کرده بودند و اگرچه به سختي مقابل اين باد مهاجم ميشد نفس کشيد ، اما کسي حاضر نبود صورتش رو از مقابل فشار بي امان اون پس بزنه .

بعد از ساعتي اينور و اونور نگاه کردن ، چشام گرم و پلکم سنگين شد ، خودمو فرو کردم توي صندلي که صداي موتور ماشين عوض شد . دنده معکوس . سرعت ماشين کم شد . کم و کمتر تا جايي که ماشين ما کاملا ايستاد .

نچ نچ راننده و مسافراي جلو موجب شد تا من و مسافراي ديگه سر بکشيم که ببينيم چه خبر شده ؟

چشاتون روز بد نبينه . ماشيهاني کوچيک و بزرگ مثل حلقه هاي زنجير توي جاده حمام آفتاب گرفته بودند .

اينجا کجاست ؟

کوهين . ( منطقه ايي در استان قزوين )

دقيقا سه ساعت فقط يه نقطه ايستاديم و بعد که مثلا راه باز شد گاماس گاماس جلو ميرفتيم .

سرمو دو دستي گرفته بودم .

کتابي رو که آورده بودم توي ماشين بخونم عنوانش " چگونه بر اعصاب خود مسلط باشيد " بود.

نگاه کردن به جلد اين کتاب هم حالم رو بهم ميزد و هم حسابي عصبيم ميکرد .. ****

ساعت برج سفيد و زيباي شهرداري قديمي رشت 23/30 دقيقه را نشون ميداد .

مسافرا غر غر کنان يکي يکي پياده شدن .

اما من "ژست" خاصي گرفتم و هنگام پياده شدن با صداي مردانه ايي مثل اينکه فرمانده ايي با سربازش بعد فتح موضع دشمن صحبت ميکنه رو به راننده گفتم : خسته نباشيد .

نه نگاهم کرد و نه جوابم رو داد .

.                                            ****

چند تا تاکسي با راننده هاي منتظر مثل کسايي که اومدن پيشواز مسافرشون دور ميدون جمع بودن .

در يکي از تاکسي ها رو باز کردم

يه پام روگذاشتم توي تاکسي و بدون اينکه نگاه راننده بکنم گفت : منو ببر به يه هتل درجه يک .

.                                           ****

تابلوي نئون سر در هتل چشممک ميزد کيف رو گذاشتم روي پيش خوان .

جوان لاغر و کله پختي که مهمترين ويژگي صورتش دماغ غوزدار بزرگش بود قبل از اينکه چيزي بگم با لهجه گيلکي گفت : اطاق رزو کرديد ؟

گفتم : نه .

گفت : پس اطاق ميخوايد ؟

گفتم : بله

گفت : اطاق خالي اصلا نداريم .

آدمي نبود که بهش اصرار کنم ، ميرم يه هتل ديگه ..

. ****

کرايه تاکسي رو داده بودم ولي او همانجا وايساده بود .

از وظيفه شناسيش خوشم اومد .

حدس زده بود شايد بخوام جاي ديگ برم .

راس ميگن اين رشتي ها مهمون نوازند !نسيم شرجي که از پنجره ميپيچيد داخل خودرو تموم بدنم رو چسبناک کرده بود .

واقعا يه حموم صفايي داشت .

حتما توي هتل اولين کاري که ميکنم . گرفتن يه دوشه .

. ****

آقا روزاي عاديش اطاق خالي تو هُتلاي اين شهر پيدا نميشه واي به حال الان که توي اين چند روز تعطيلي مسافرا شهرو تِرکوندن .

اين جوابي بود که متصدي هتل پنجمي که بهش سر زديم به من داد .

از هتل داشتم ميومدم بيرون که يکي از مسافراي داخل سالن به من گفت :

آقا برو انزلي حتما اونجا اطاق خالي گيرت مياد .

مثل آدمي که جواب تسليت شرکت کنندگان توي مجلس ختم مادرشون رو ميدن از لطفي که به من کرده بود تشکر کردم و زدم بيرون .

تاکسي رفته بود براي يک ساعت ده هزار تومان کافي بود ! مثل اينکه خودش خجالت ميکشيد بيشتر از اين از من پول بگيره .

.                                          ****

تابلوي تاکسي تلفي توجه منو جلب کرد .

دوتا جوون خوش قيافه توي پياده رو زير چراغ سر در تاکسي تلفني مشغول شطرنج بازي کردن بودند .

محو بازي بودند .

سرفه ي آرومي کردم و گفتم : ببخشيد .

يکيشون همينطور که مات صفحه سياه سفيد روبروش بود گفت : بفرماييد

گفتم : براي انزلي رفتن ماشين داريد .

دومي نگاهم کرد و گفت : تنهايي .

گفتم : بله

سري تکان داد ، يعني آري داريم .

گفتم : کرايه اش چند ميشه ؟

گفت : ساعتيه .

ميشه ساعتي 7 هزار تومان

گفتم : تا انزلي چند ساعت راهه ؟

گفت : کمتر از يک ساعت .

خساب کردم نهايتا همون يه ساعت و هفت هزار تومان ميشه .

بعد از يه مسافرت سه ساعته ، ساعت 3/30 صبح ما هم لابه لاي ماشين خيلي زيادي که وارد انزلي شدند . رسيديم مرکز شهر .

.                                       ****

پشت در اولين هتلي که رسيدم يه تابلوي زرد رنگ آويخته بودند با اين مضمون : (( مسافر گرامي ؛ اطاق خالي اصلا نداريم .))

کرايه ي ماشين رو دادم .

کنار خيابان ايستادم قطره آبي روي بينيم چکيد .

مثل اينکه آسمون ميخواست سوختگي دماغمو خاموش کنه !

بالا رو نگاه کردم

ابرهاي به هم تپيده توي دل هم جا خوش کرده بودند ، آسمون دلِ پُري داشت .

بارون گرفت ، دونه درشت و شلاقي .

کمتر از يک دقيقه تموم هيکلم خيس شد .

بايد برگردم تهران .

آره حتما بايد برگردم تهران .

با تلفن همراهم شماره اطلاعات تلفني شهر انزلي رو گرفتم .

بعد از 15 ـ 16 تا زنگ مردي با صداي گرفته گوشي رو برداشت ازو خواستم شماره فرودگاه رو بهم بده .

او شماره ايي با پيش شماره شهر رشت رو بهم داد .

به فرودگاه رشت زنگ زدم .

آقا سلام براي تهران پرواز داريد ؟

بله ساعت 5

بليط هم داريد ؟

نمي دونم . البته اگر کنسلي آورده باشه ، شايد .

چند نفريد .

يه نفر . نيم ساعت قبل از پرواز خودتون رو برسونيد . ببينم شايد بليط بود.

مثل ديونه ها ساعت 4 صبح با چنان سرعتي توي خيابون ميدويدم که اگر هر کس منو ميديد فکر ميکرد چيزي دزديم و دارم از دست پليس فرار ميکنم .

توي آب هايي که سطح خيابان جمع شده بودند شالاپ شالاپ ميکوبيدم . تراشه هاي آب از کف خيابان به صورتم هم ميپاشيد .

دور يه ميدون يه تاکسي پارک کرده بود . راننده اش سر گذاشته بود روي فرمون .

زدم به شيشه . سر بلند کرد .

نفس نفس زنان گفتم آقا دربست ميريد رشت .

يکه خورده بود احساس کردم ترسيده

چشماش رو باز کرد مثل کسي که ميخواد توي تاريکي واضح تر ببينه گفت :

کرايه اش ميشه 50 هزار تومان

تاييد من تندي سوار شدم شد .

.                                       ****

داشتم واقعا ديونه ميشدم

ساعت 4/35 با اينکه راننده خيلي زرنگي کرد از لابه لاي ماشينهاي توي جاده رسيدم به فرودگاه . با سرعت خودم رو رسوندم به سالن .

دربان گفت : بليط داريد .

گفتم : نه . من بايد با اين هواپيما برم تهران .

نگهبان گفت : کدوم هواپيما . پرواز امروز به خاطر وضعيت جوي کنسل شد.

هورري دلم ريخت . اين همه عجله و شتاب براي هيچ .

نشستم روي زانوهام .

با دست راست محکم کوبيدم توي سرم

نگهبان که دلش برام سوخته بود گفت : ظاهرا هواي رامسر خوبه قراره ساعت 6 از رامسر يه هواپيما به تهران بپره .

بلند شدم و سراسيمه از سالن زدم بيرون

.                                            ****

رامسر دربست .

راديوي ماشين روشن بود آهنگ هاي تند تهيج کننده ي صبحگاهي و گوينده ايي که براي شنونده ها از فوايد سحر خيزي و ورزشهاي صبح گاهي حرف ميزد با بوي تند سيگار راننده حسابي آزارم ميداد .

نيم ساعته و با پرداخت 35 هزار تومن کرايه رسيدم رامسر .

خودم رو انداختم روي پيشخوان متصدي صدور بليط فرودگاه .

نفس نفس زنان گفتم : آقا من حتما بايد برم تهران . هر چقدر بخوايد بهتون ميدم يه بليط فقط يه بليط به من بديد .

با آرامش خاصي نگاهي به سرتا پاي من انداخت و گفت : شناسنامتون لطفا .

اينقدر زيپ کيفم رو تند باز کردم که از غلافش در رفت . شناسنامه رو دادم بهش .

بعد هم مبلغش رو پرداخت کردم .

ساعت 6 پروازه البته اگه تاخير نداشته باشه .

مثل آدمايي که بخواد يه پيروزي رويايي رو به اطلاع همه برسونه بليط به دست با لبي خندان طول سالن رو طي کردم و

روي نيمکت نشستم . راستش رو بخوايد عمدا فاتحانه کمي هم بليط رو تکون ميدادم .

ساعت 6 گذشت . 6/30 دقيقه ـ 7 ـ 7/30 دقيقه ـ 8 . تمام لباسام به تنم چسبيده بود .

زنگ بلند گو به صدا در آومد .

مسافرين محترم ـ بلند شدم تا زود تر از ديگران به ورودي باند برسم ـ

(( مسافرين محترم پرواز رامسر ـ ‌تهران به علت وضعيت نامساعد جوي امروز انجام نخواهد شد براي تعيين وضعيت بليط خود به متصديان صدور بليط مراجعه کنيد .)) واي خداي من دلم ميخواست سرم رو بکوبم به ديوار .

بليطم رو پس دادم و از فرودگاه زدم بيرون بارون آروم آروم ميباريد .

ميخواستم گريه کنم .

بغض عجيبي گلوم رو گرفته بود .

مثل آدمايي که خبر مرگ عزيزي رو بهش دادن ، گيج بودم . نمي دونستم پام رو دارم توي آب ميزارم يا توي خشکي .

دختر جووني با مادرش صحبت ميکرد : مامان جون با اتوبوس ميريم . زنگ زدم ترمينال گفتند ساعت 9 يه اتوبوس فوق العاده ميره تهران .

گوشم تيز شد . مثل اينکه واقعا به اسم تهران حساس شده بودم .

ساعت 8/15 دقيقه ماشين گرفتم يک ربعه رسيديم ترمينال اتوبوس هاي رامسر .

يه اتوبوس سفيد مثل رخش دم در ترمينال پارک بود و جوونکي که داشت ساک هاي مردم رو توي صندوق اون جا ميداد با صداي خراشيه و بلندي داد ميزد . رامسر تهران جا نمونيد . ساک هاتون رو بياريد تحويل بديد .

خيلي درد سر نکشيدم بليط گرفتم . سوار شدم . ساعت 9 حرکت کرديم . تا خود تهران ترافيک بود ساعت 12 شب رسيدم تهران .

نفس عميقي توي ميدان آزادي کشيدم . دو روز و يه شب مسافرت من طول کشيد .

واقعا نمي دونستم کي رو بايد سر زنش کنم .

از اون روز به بعد هر کس ميگه تعطيلات بريم شمال . مثل اين ميمونه که يه کابوس وحشتناک رو به يادم بيارن .

خشک شويي هم بعد از اينکه کت و شلوار کرمم رو به هم داد گفت : لکه هاي سياه روي اون اصلا پاک نميشه .

.                                                                         پايان

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 13:4  توسط فرزاد سیفی زاده  | 

دوستان عزیز این داستان چون کمی بلند شد در چند قسمت ارائه میشود.ماجرایی که همه ما به نوعی درگیر آن بوده ایم یا خواهیم شد .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ما توي کشورمان يه جورايي داريم با دو تا تقويم زندگي ميکنيم . تقويم هجري شمسي و هجري قمري ، البته مبادلات روبه رشد !! بين المللي ما هم داره يواش يواش تقويم ميلادي رو هم به ما تحميل ميکنه .

يه سال بين تعطيلات تقويم ملي و شمسي ما دو ، سه روز فاصله است ، سال بعد ميبيني دو تا تعطيلي از تقويم قمري

سرزده ميان و لاي اونا رو پر ميکنن . دولت هم که ميبينه مردم بلاتکليف اند " بين التعلين " ( اصطلاح بين دو تعطيلي که جند ساليست مثل هزار اصطلاح ديگر در کشور ما رايج شده ) را تعطيل اعلام ميکنه . هر سال توي طول سيصد و شصت و پنج روز چند بار اين اتفاق ميفته و همه ي ما رو غافل گير ميکنه .

اين ماجرا از اونجا شروع شد که پنج روز تعطيلي پشت سر هم جور شد ،

بايد برنامه ريزي درستي ميکردم !! تا بتونم از لحظه لجظه ي تعطيلات بهترين استفاده رو ببرم .

خيالاي زيادي داشتم .

اول گفتم ميرم "کاشون" اما فصل برداشت گل و گلاب گيري گذشته بود ، قيدش رو زدم . برم زاهدان بدک نيست .! مگه از جونم سير شدم ؟ با اين ترک تازي اشرار و قاچاقچيا که يه طورايي دارن با دولت قايم باشک بازي ميکنن . اجازه فکرکردن به قزوين رو هم اصلا به خودم ندادم . خوب ميرم اصفهان ...

اينور اونور خيلي شنيدم که ميگن ؛ " اصفهان حيف از اينکه بهش ميگن نصف جهان ، با اين مردمي که داره ! خدا نکنه از کسي کمک بخواي، مگه يکي پيش قدم ميشه؟! خدانکه راه گم کني ، امکان نداره کسي بهت آدرس درست و حسابي بده " . راستش خيلي اين حرفا رو قبول ندارم اما ترجيح دادم اصفهانم نرم .

عصر قبل از روز اول تعطيلات کت و شلوار کرم رنگ و مارک داري که خيلي هم گرون خريده بودم رو تنم کردم ،

با مختصر وسايلي که آماده اين سفر چهار ـ پنج روزه کرده بودم يه هو تصميم گرفتم برم راه آهن .

توي تاکسي خبرهايي از شيطنت عربها براي تغيير نام خليج فارس به خليج عرب ي پخش ميشد حسابي حس وطن پرستيم گل کرد ، رسيدم ايستگاه راه آهن بدون هيچ درنگي به متصدي فروش بليط گفتم : يه بليط براي بندر عباس ميخواستم .

خانم جواني که مخاطب من بود بدون آنکه نگاهم کنه گفت : اسمتون چيه ؟

محمد . محمد هولکي .

خيلي با وقار کيف پولم رو از جيبم بيرون آوردم و با صداي خيلي محترمانه ايي گفتم : چقدر بايد تقديم کنم ؟

چي چقدر بايد تقديم کنم ؟ آقا ،

از حالت صورتش فهميدم که از وقار و متانت اِقراق آميز من حسابي چِندشش شده .

همونطور که محو تماشاي صورتش بودم گفت : من اسمتون رو نوشتم ، شما نفر

هزار و ديست و سي و نهمين نفر هستيد . نيم ساعت ديگه همکارام ميان و به ترتيب شماره ، بليط ها رو صادر ميکنن . بفرماييد صداتون ميزنن .

گفتم : چند بليط قراره صادر بشه ؟ گفت : سيصد و بيست تا

گفتم : اميدي هست به من هم بليط برسه ؟

از صداقتش خيلي خوشم اومد گفت : اصلا . يعني به هيچ عنوان .

مثل پسرهاي حرف گوش کن خداحفظي کردم و زدم بيرون .

قيد خليج هميشه فارس رو زدم .

رشت بد نيست .

هم شهر باکلاسييه/ هم چند کيلومتر اونورترش دريا هست . جنگل و چشم اندازاي زيباي مسيرش هم که زبانزد عام و خاصه . در ضمن سه ، چهار ساعت بيشتر هم تا اون جا راه نيست . حتما ميرم رشت .

آفتاب داشت غروب ميکرد.

خيلي فکورانه به خودم گفتم : کار عاقلانه ايي ! نيست که الان راه بيفتم . ميرم خونه و فردا صبحِ زود راهي ميشم .

شما که نشنيديد ، ته دلم آرزو کردم کاش ماشين داشتم و همين الان راه ميفتادم .

سوار تاکسي که شدم . 45 دقيقه طول کشيد تا برسم خونه کلافه شده بودم از ترافيک و ازدحام اين همه ماشينِ تک سرنشين .

.                                               ****

شب تا صبح از ذوق مسافرت خواب به چشمم نرفت ، استرس داشتم . سري تو کتابهام کردم . چاره دردم نشد . بعدش اينقدر کانال ماهواره رو انور اونور کردم که باتري کنترل اون تموم شد .

اولين نوني که از تنور نون وايي بيرو اومد رو من برداشتم .

بعد خوردن دوتا تخم مرغ و يه ليوان چاي با نون داغ و برشته سنگک کت و شلور به تن و کيف به دست مثل کارمنداي

وظيفه شناسي که ميخوان نيم ساعت زودتر از همه سرکار برسن از خونه زدم بيرون . اينقدر به موهام ژل زده بـودم که باد تندي که از پنجره ماشين توي اطاق ميپيچيد هم تکوني به يه تارش هم نمي داد .

. ****

ساعت 7 صبح رسيدم ترمينال غرب .

خواستم وارد سالن بشم که نعره اي سرجا ميخکوبم کرد.

هوي ؛ مگه نمي بيني زمين خيسه ؟ تازه "تي"کشيدما . کجا داري ميري ؟

گفتم : ببخشيد ميخواستم بليط بخرم .

اين ساعت صبح !؟ هنوز هيچکس سر کارش نيومده ، نيم ساعت ديگه تازه بليط فوشا ميان .

سري تکان دادم يعني فهميدم .

خواستم برم يه گوشه ايي بشينم تا نيم ساعت بگذره که يکي صدام زد .

آقا ؛ بليط برا کجا ميخوايد ؟

شاگرد راننده ايي که جند متر اونورتر داشت شيشه ي اتوبوس سبز و خوش رنگي رو تميز ميکرد بود .

گفتم : براي رشت .

گفت : از سه روز پيش تمام اتوبوسها به مقصد شمال پر شدن .

گفتم : يعني من نمي تونم برم رشت ؟

سري بالا انداخت .

گفتم : شما کجا ميريد ؟

ترکيه . استامبول . خدمت ابراهيم خان .

ابراهيم خان ؟

آره .

اشاره کرد به يک عکس رنگ و رو پريده روي تي شرتش .

مردي با ابروهاي کلفت و سبيل کلفت تر .

ابرهيم تاتليس .

اومد کنارم سيگاري روشن کرد و گفت : اتفاقا صندلي خالي هم داريم .

گفتم : تشريفات نداره بخوام بيام ترکيه ؟

گفت : نه ، اصلا .گفتم : بليط رفتن تا استانبول قيمتش چقدره ؟

گفت : پنجاه هزار تومن .

به نظرم اومد خيلي پول کميه .

چي ميخواد تا بتونم از مرز خارج بشم ؟

گفت : خدمت سربازي رفتي /

آره .

خوبه ، فقط پاسبورد ميخواد .

سر مرز ، خروجي اَزَت ميگيرن .

ترديدم رو که ديد پُک غليط سيگارش رو تو صورتم فوت کرد و گفت : ببين داداش ما ساعت 9 راه ميافتيم .

فردا ساعت 6 صبح ميرسم استانبول ، تو ميتوني تا ساعت 10 شب تو خيابونا برا خودت بگردي . شبم بيا خودم ميبرمت يه جاي دِبش ؛ عشق و حال . زد روي شونم .

يکه ايي خوردم . منظورم رو که ميفهمي . گفتم آره بابا . خواستم کم نيارم گفتم : خودم اهلشم .

گفت : خوبه اُوکي .

ادامه داد : فرداش هم ساعت 9 صبح دوباره راهي تهران ميشيم با خودمون ميتوني برگردي .

حساب کردم رفت و برگشتمون ميشه چهار روز . خيلي سفر خوبي ميشه .

گفتم : خوب من ميرم پاسبوردمو بيارم

با لحن شتاباني که انگار داشت هولم ميداد گفت : بدو راس ساعت 9 حرکت ميکنيما .

با گامهاي بلند از ترمينال خارج شدم .

خواستم تاکسي بگيرم که صداي خراشيده ايي توجهم رو جلب کرد

رشت / رشت / رشت حرکت .

يه مرد ميانسال با لباسي نه چندان مرتب و پوستي آفتاب سوخته پاي يه اتوبوس سفيد رنگ و تروتميز که چهار پنج صندلي خالي داشت ايستاده بود .

انگار سحر شدم . توي چند ثانيه تصميم عوض شد . سوار اتوبوس شدم .

همينطور که داشتم کُتم رو در مياوردم با ذوق به خودم گفتم . چه جذابيتي داره اين رشت !!

آهاي رشت ؛ من دارم ميام .

..........................................  ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 11:58  توسط فرزاد سیفی زاده  | 

نشستم کنارش .

بهش گفتم : تا کي ميخواي ادامه بدي ؟

از اين وضع خسته نشدي ؟

دلت نميخواد بلند بشي ؟

اين وضع بايد تغيير کنه .

دل همه از دستت خون شده ؟

تکليف هيچ کس روشن نيست

مادرت داره دق ميکنه بيچاره .

پيرزن نمي دونه ديگه بايد چکار کنه .

از وقتي که توي اين وضع افتادي هيچي سر جاش نيست .

راستش ما هم نمي خوايم خيلي دخالت کنيم .

آخ گلوم گرفت ، قلبم داره تير ميکشه .

باباجون من ؛ تا کي ميخواي به آسمون نگاه کني ؟

آخ ؛ اين چه کاري بود ،‌ اين چه کاري بود با خودت کردي عزيز من ؟!

خون توي صورتم دويد .

يه هو تمام بدنم گرم شد .

عرق سرد  کمرم رو آزار ميداد .

کنترل اعصابم از دستم خارج شده بود .

داد زدم ؛ پس چرا هيچي نمي گي ؟

دستم رو گرفتند . منو بردن بيرون .

رييس بيمارستان با مادر علي صحبت ميکرد .

شايد اين آخرين تلاش او براي متقاعد کردن پيرزن براي اهداء عضو پسر 19 ساله اش باشه !

مادر علي همانطور که اشک ميريخت بين هق هق گريه ش نجوا ميکرد خدايا ؛ علي جان ؛ چه کار بايد بکنم ؟!

مادر علي رو کرد به رييس بيمارستان و گفت : آخ جوون مرگ شد پسرم .

دکتر جان کجا رو بايد امضا کنم ؟

... شاهد آن نيست كه مويي و مياني دارد             بنده طلعت آن باش كه آني دارد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 12:39  توسط فرزاد سیفی زاده  | 

شيرين تر از غيبت توي دنيا هيچي نيست . اصلا اين غيبت يه وقتايي معجوني آرم بخشه .

لحظه ي غيبت کردن چنان اين شيريني و تاثير آرمش بخشش ميگيرت که هيچ تذکر و اشاره و کنايه ايي به يادت نمي ياد .

آدماي اهل غيبت . آدماي خاصي اند . هر جا ميرن ، چيزهاي را ميبينن که ديگران خيـــلي به آنها دقت نميکنن ، بعد همونارو چنان با آب و تاب نقل ميکنن که بيا و ببين .راجع به منع اين حس عجيب انساني که ترديد نکنيد با همه ي ما هست و خواهد بود اخبار و احاديث و نغز بزرگان بسيار آمده اما کو گوش شنوا .

توي تاکسي نشسته بودم .

سه نفر ديگه غير از من و راننده هم توي اين اطاقِ کوچکِ به ظاهر عمومي جا خوش کرده بودند . يـه مردِ ميان سالِ تنومند با پيراهن سفيدْ رنگي ، صندلي جلوْ کنار راننده به پشتي شل و وِلي که روي پاي نفر عقبي افتاده بود يله داده بود .

از بين دو سه پُک سيگاري که به دست داشت لطف ميکرد و باز دم يه پُکش رو از پنجره به بيرون فوت ميکرد اما بقيه دود سيگارش مهمون ريه هاي من و مسافراي ديگه بود .

اصلا دوست نداشتم جاي نفر پشت سر او باشم، هم وزن اين آقا رو روي پاهام تحمل کنم / هم خاکستر سيگار طرفو که باد از پنجره جلو روي لباسم پهن ميکرد وهم اينکه دود موجود توي اتاق ماشين رو تنفس کنم .

البته توي تحمل مورد سومي با او شريک بودم !

دو سه بار اين دست و اون دست کرد چيزي بگه ولي جلوي خودش رو گرفت .

" داداش اين بغلا پياده ميشم "

جمله بسيار زيبايي بود به خصوص که مسافر سيگار به دست اونو ادا کنه .

يک دقيقه بعدِ پياده شدنش هنوز مشغول تنفس دود سيگارش بوديم .

جَوون صدا کلفت صندلي پشت همينطور که داشت زانوهايش را ميماليد گفت : مرتيکه خجالت نميکشه . بــا اين هيکل گُنده و با اين موي سفيدش انگار توي دستشويي خونه ش نشسته . خفمون کرد با اين دود سيگار لاپيچش.

خاک بر سر اصلا فکر نميکنه که کس ديگه ايي هم تو ماشين هست ....

لابه لاي ابراز اعتراضش نگاهي هم به ما ميکرد من و بغل دستيم هم با سر به علامت تاييد با او همراه شديم .

زنگ مبايلش حرفش رو بريد . خيلي توپش پر بود اگه تلفنش زنگ نمي خورد حرف و اعتراض براي گفتن زياد داشت .

" سلام ممد آقا

چي گفتي